تبليغاتX
سکوت من فریاد عشق است

سکوت من فریاد عشق است

عاشقانه

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد
.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد
.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است
.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد
.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي
...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي
...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود
.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،
...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

نزار بهت عادت کنم جدایی سخته گل من

یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من

نزاربهت عادت کنم جدایی سخته گل من

تو که نمیمونی پیشم داغتو رو دلم نزار

نزار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه

نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال

قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

نمی شه این پله ها رو دو تا یکی کرد و رسید

دیوار سنگه بینمون نمی شه دیوار رو ندید

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت11:39توسط بهاره | |

وقتي که با صداي سکوت سخن مي گويي


 

تـــــرانــه ي زخمي ام ،


 

 دهــان بــاز مي کنـد


 

بـــا بـــاد همـخــوابـه مي شـوم


 

بـــر خــاک سـجده مي زنـم


 

 از  درختــان ،«  ايستا» يي مـــي آمـــــوزم . . .


 

ســـکوت ،


 

        بيــــــدارم مــي کند


 

 اي درخــــت ســــراسـر پـــــاييـــز . . .

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت11:23توسط بهاره | |

صداي درد

تو در روح و تنم ودي

ولي من در نگاه تو

تو در جان و دلم بودي

ولي چشمم به راه تو

ندانستم كه عشق تو

فريبي در دلش ارد

صداي آشناي تو

صداي درد را ماند

شدم عاشق ، ندانستم

كه عشقت خنجري دارد

كه روي قلب آرامم

نهال درد مي كارد

شكستي قلبم آرامم

گسستي بند زندانم

بزن خنجر ، بزن بازم

كه گويي من پر از آهم

رسيدي پيش روي من

بگفتي دوستت دارم

همه رفتند و من تنها

براي عشق تو ماندم !!!

 

                                                            ساناز مدهوش

 

اي عشق

نمي دانم اينك در كدامين خانه

خنده را بر لبان كودكي نثار كرده اي

يا در آن سوي فكرها

غمي را بر دل شكسته هديه داده اي

اكنون به تو نياز دارم

اينك به سراغ من بيا

با تمام وجود با تمام احساس

قبل از اينكه آفتاب عمر من غروب كند

مرا در آغوش خود بگير

اي عشق                                                            

                                                                 ساناز مدهوش

 

"نصيحت"

مادر گفت :"عاشقي يك شب و پشيماني هزار شب ."

اكنون هزار شب پشيمانم كه چرا يك شب عاشق نبودم .

                                                                         ع.حسيني

 

"قاب عكس "

از پنجره ي زندان به آسمان مي نگرم .

يك لحظه ترس برم مي دارد .

آسمان چقدر رنگ چهره ي من است .

به مادر مي گويم .

مادر به من خيره مي شود و در سكوت مي گويد

و من صداي قلبش را مي شنوم كه مي گويد :

"چقدر زود پژمرد چهره ات . گل نازنين من . "

بغض مرا مي گيرد . باز به آسمان مي نگرم .

انگار آسمان قاب عكس من است كه مرا به خود مي خواند .

به ياد تو مي افتم . به ياد تويي كه هميشه به يادتم و نمي توانم فراموشت كنم .

آسمان باز مرا مي خواند . دلم مي خواهد نروم . تو با من نيستي .

باز مرا مي خوانند . اين بار با صدايي لرزانتر از قبل .

قاب عكسم در آسمان به هم مي خورد .

يادت را در گوشه ي قلبم بقچه مي كنم به سوي بالا مي روم

خودم در قاب عكس ، عكس مي شوم و در ميان تكه هاي ديگر ابرها گم .

حالا يك تكه ابر هستم و مي بارم .

"بارون"

كوچيكتر كه بودم فكر مي كردم فكر مي كردم بارون بايد همون اشك هاي خدا باشه .

وقتي بارون مي اومد حس مي كردم آدم ها با كارهاشون دل خدا رو شكستن

يا خدا دلش گرفته ؛ مثل من كه تا دلم مي گرفت گريه امونم نمي داد .

اين روزها مي دونم كه بارون چيزي نيست جز رحمت خدا .

اون نه دلش مي شكنه و نه دلش مي گيره . ولي يادمون باشه حتي

بارون هم كه رحمت خداست از تعفن مرداب كم نمي كنه ! دل همه تون دريا ...

سياوش ميرزايي

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت10:44توسط بهاره | |

"مهلت عاشقي"

مهلت عاشقي تمام شد و من باختم .

نقطه سر خط !

و من دوباره از تو شروع مي كنم و مي نويسم .

"زمزمه "

صداي مهربانت در گوشم طنين مي افكند

و من سرمست از شنيدن آرامش بخش ترين موسيقي هستي ،

غرق در گلستان خاطره هامان آرام لحظه ها را نوازش مي كنم .

"صبوري"

آن زمان كه دل خسته ام را شكستي و رفتي هيچ فكر نمي كردم دوباره يادت كنم .

هرگز نخواستم به يادت بياورم كه چگونه اين زندگي را برمن تحميل كردي .

اين خود تو بودي كه رنگ ها را نشانم دادي تا از سياهي درآيم .

اين تو بودي كه به من اميد دادي تا آرزوهايم را به ياد بياورم

وچه شادمانه آموختم زندگي را از تو و چه عاشقانه خواستم تا بماني .

ولي تو رفتي و من به سادگي دانستم اينگونه به من صبر مي آموزي .

"اگر چه "

اگر چه قطره اي دريا ندارم

نشاني از تب صحرا ندارم

نه گل هستم ، نه شمعي در شب تار

در آغوشم ولي پروانه دارم

"آبي ترين "

اي آبي ترين لحظه ي زندگي من ،

اي آفتابي ترين روز عمر من ،

اي خوش صداترين سكوت ،

اي آرام ترين بهانه براي زيستن ،

با توام اي همدم دل شكسته ام ،

اي كه دستانت پلي است براي رسيدن ،

به اين دل خاموش ، گوش كن .

"پائيز عشق "

اي عشق ، در انتظارت هزاران طلوع و غروب خورشيد را به تماشا نشستم ،

از بس كه پشت پنجره ي انتظار ، چشم به راهت ماندم ،

چشمهايم به پنجره قاب شد .

تو كه نباشي كدام دست مهربان مرا از كوچه هاي دلتنگي عبور خواهد داد

وچه كسي كوله بار غم را از روي شانه هايم برمي دارد ؟

بي حضور سبزت تمام فصل هايم لبريز از پائيز ست .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت11:49توسط بهاره | |

"رفيق"

مهم نيست كه بي تو تنهايي ام بزرگ است .

آشنايم با اين زخم هاي عميق .

نارفيقي تو را هم دوست دارم ، اي رفيق .

"شكايت"

صداي خش خش برگ ها را مي شنوم لحظه اي كه در كوچه پس كوچه هاي دلت ، مرا پاي پياده سرگردان كرده اي .

نگاه كن پرواز پرنده هايي را كه با بال هاي خونين از دريچه هاي قلبت عبور مي كنند .

اين همه بي رحمي به خاطر چيست ؟

حتما گل هاي سوسن چلچراغ راز شكفتن و زندگي كردن را آموخته اند كه اين چنين در عمق دلت واژگون ايستاده اند .

شايد هم جرات نگاه كردن به روي تو را ندارند كه اين گونه سر به زير انداختته اند .

اما من مثل آنها نخواهم بود .

من به قلب تو پيوسته ام و از آ ن ، جدا نخواهم شد .

"دوباره"

دوباره من و آسمان و خيال تو و حرف هاي ناگفته .

وقتي باشي يا نباشي و از دلم دور باشي همان بهتر كه ترانه ها مجال تولد نيابند .

همان بهتر كه سكوت بين ما بهانه اي باشد براي نرسيدن .

نبودنت عاشقانه تر است .

"چشم در راه "

با تو هستم .

با تو كه مرا هيچ يادت نيست و امروز بي توام .

اما هيچ گاه بدون يادت نبوده ام .

تو ميان بودنت و يادت ،

يادت را برايم گذاشتي و بودنت را برايم افسانه كردي.

با تو هستم.

با تو كه با مهر من خانه ي متروك قلبت آباد شداما مهمانت را به سردي پاسخ گفتي .

گرم ياد آوري يا نه ،

من از يادت نمي كاهم .

تو را من چشم در راهم .

" تا هميشه ي زندگي دوستت دارم "

در كنار جاده ي عشق با يك بغل ياس منتظرت مي مانم و دلواپسي هايم را به شب مي بندم ،

 قاصدك هاي خيالم را به سويت پرواز مي دهم و منتظرت مي مانم .

دستهايم را با گلبرگ هاي شقايق مي پوشانم و چشم هايم را ارزاني تو مي كنم و با دلي آكنده از مهر مي گويم

 تا هميشه ي زندگي دوستت دارم .

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت11:48توسط بهاره | |

 

"می ترسم..."

دوستت دارم به اندازة تمام تنهايي و بي تابي قلب بي قرارم .

به اندازة شب گريه هاي ناتمام .

به اندازة غربت غريبي كه در تنهايي اش تنهاست .

دلتنگ توام ، به اندازة لحظه هاي دلواپسي ام و به اندازة غم و غصه ي بي كسي ام.

لحظه هاي من بي تو با ياد تو مي گذرند كه من هميشه به يادت بوده و هستم .

ولي انگار خنده هايت در گذر زمان رنگ باخته اند .

مرا درياب قبل از اينكه ابديت من و تو را از هم جدا كند كه مي ترسم از رورزي كه بروم، بي آنكه واژه هاي دلتنگي ام را شنيده باشي .

"خانه ي دوست"

من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست پر مهر .

بردرش برگ گلي كوبيده و روي آن با قلم سبز بهاري بنويسم :

"خانه ي دوستي ما اينجاست . "

تاكه سهراب نپرسد ديگر : " خانه ي دوست كجاست ؟ "

" با من بمان "

شب است و جشم من خيره به ستاره اي كه در دل آسمان ،

ساكت و بي صدا ، كوچك و كم سو مي درخشد .

نه گذر عقابي كه دل تنگش را بلرزاند و نواي بلبلي كه گره از سينه اش بگشايد .

نه نگاه انساني كه به ياد همدمش بيندازد و نه زمزمه ي دعايي كه پيام رسان

غصه اش شود . شب با همه ي سياهي اش خيرگي اين ستاره ي تابناك تنها را بر نمي تابد و نمي فهمد .

شايد اين نگاه معناگر در نگاه شب نمي گنجد .

"آخرين فرصت با هم بودن "

اين آخرين ديدار من و توست براي اعتراف به عشق .

اين آخرين لحظه ي من و توست .

آخرين ديدارم را درياب . آخرين فرصتم را غنيمت شمار و نگذار كه آخرين لحظه ها از لابه لاي انگشتان من و تو به سادگي بلغزد ...

" عشق ماهي قرمز "

كاش آنروز كنار پنجره نبودم و نمي ديدم ميان حوض فيروزه اي عشقي بود

كه فريادي از حسرت مي زد . عشق ماهي قرمزي كه هراسان به دنبال پناهگاهي

از برگ ياس مي گشت وليل گربه ي سياه بي خبر از قلب و احساس ،

او را خورد و آرام چشم به حوض دوخت .

تازه فهميد آن نامه هاي باراني ، آن قلب پنهاني سهم كه بوده .

ماهي با اشك خود در دل آب نوشته بود : "دوستت دارم گربه ي سياه "

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت12:7توسط بهاره | |